تبليغاتX
خاطره های امروزی برای فرداها
خاطره نویسی
........♥#########♥
.....♥#############♥
...♥###############♥
..♥#################♥..................♥###♥
..♥##################♥..........♥#########♥
....♥#################♥......♥#############♥
.......♥################♥..♥###############♥
.........♥################♥################♥
...........♥###############################♥
..............♥############################♥
................♥#########################♥
..................♥######################♥
....................♥###################♥
......................♥#################♥
........................♥##############♥
...........................♥###########♥
.............................♥#########♥
...............................♥#######♥
.................................♥#####♥
...................................♥###♥
.....................................♥#♥
.......................................♥
.......................................♥
.....................................♥
...................................♥
.................................♥
..............................♥
............................♥
.........................♥
......................♥
..................♥
.............♥
.........♥
......♥
....♥
......♥......................♥...♥
..........♥.............♥............♥
..............♥.....♥...................♥
...................♥.....................♥
................♥......♥..............♥
..............♥.............♥....♥
.............♥
...........♥
..........♥
.........♥
.........♥
..........♥
..............♥
...................♥
..........................♥
...............................♥
.................................♥
.................................♥
..............................♥
.........................♥
..................♥
.............♥
.....♥
...♥
..♥
.♥
.............::::::::منتظرتم:::::::..........
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 20:8  توسط ما دو تا عاشق | 
من وبابام
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 20:14  توسط ما دو تا عاشق | 
سلام دقیقه ۲۰ روز دیگه می ریم سر خونه زندگی مون اگه خدا بخواد الان هم با مهین توی کافی نت علاف بودبم که اومدم سر این وبلاگ قدیمی

چه خبر

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 19:58  توسط ما دو تا عاشق | 

سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:27  توسط ما دو تا عاشق | 

عشق يعنی آسمان نيلگون           عشق يعنی دشت‌های سبزگون

عشق يعنی سايه‌بان خوب من      عشق يعنی پلکان برد من

عشق يعنی زندگی ديوانگی         عشق يعنی سادگی آوارگی

عشق يعنی هر چه دارم مال تو     عشق يعنی جان من پامال تو

عشق يعنی آن کليد وا شده        عشق يعنی آن دل پيدا شده

عشق يعنی چشم من در جان تو   عشق يعنی قلب من از آن تو

عشق يعني شرشر آب روان        عشق يعنی خش خش برگ خزان

عشق يعنی سرو آزاد توام           عشق يعنی اين که فرهاد توام‌

 

از دیشب خانومم توی بیمارستان ولیعصر )عج) بستری بد جوری دلم گرفته انشاء الله که خدا شفاش بده

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:44  توسط ما دو تا عاشق | 
داره کم کم بوی محرم می اد و یاد حسین سعی کنید از قافله عقب نمونید علی یارتون
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 23:40  توسط ما دو تا عاشق | 
سلام

امروز سه شنبه است آخرین روز ماهر رمضون فردا هم عید فطره امروز برای خرید خرما و کشمش اومدم چون قراره پنج شنبه صبح به اردو بریم

امروز اصلاح سر و صورت آأخر تو اقلید رو هم کردم

دیگه میدون تیر طی اون سه مرحله حد نصاب را کسب نتونستم بکنم و میدون تیر چهارم رو با ۵۶ قبول شدم

۰ . ۲۳ . ۳    ۲۷     ۳۷     .  ۳۶   ۴۶   ۵۶

این رمز میدون تیره

----

سخنی با خانومی :

نیم ساعت پیش اومدم بهت زنگ زدم و برام آهنگ گذاشتی این بود

تو همونی که تو خنده هام شریکی ... تو یه قطره از خدایی

دلم خیلی گرفته ولی یه چیزی که هست می دونم که ۶ یا ۷ روز دیگه می تونم دستای قشنگت رو بگیرم اینجوری به آرامش می رسم

یه سلام هم به مادر عزیزم

خونه نبودی مادر رفته بودی نونوایی گوشی رو آبجی برداشت بابا هم بانک بود مادر از دور دستت را می بوسم و اینجا قدر زحماتی رو که برام کشیدی رو می فهمم

پدرم بوسه ای بر پاهایت خواهم زد تا دنیا را به تسخیر بزرگی تو وادارم

و همسر عزیزم به آغوشت خواهم گرفت تای گرمای تنت تنم را بلرزاند و تو هم خورشید را خجل گردانی

قربون همگی عزیزان خودم همسرم مادرم پدرم خواهرم و امیر علی خودم

اقلید (شاید پایان ) 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:13  توسط ما دو تا عاشق | 
سلام خانومی خودم

دوست دارم سری بعد که دارم مطلب می زارم اسم قشنگت رو به عنوان نظر دهنده بنویسی

اینجا خبرا ضد و نقیضه الان دوباره به ما گفتند که ۱۵ یا ۱۶ مهر ترخیصیتونه

امروز تنهایی اومدم مرخصی

بعد از اینکه از کافی نت بیام بیرون میام و بهت زنگ می زنم

می دونم که می دونی خیلی دوست دارم برام بخونی

پس پشت تلفن اذیت نکن ناز هم نکن و دوست دارم موقعی که زنگ می زنم فقط تو با صدای قشنگت برام بخونی

هر وقت می خونی پشت تلفن چشمامو می بندمو تو رو تو یادم می یارم

امشب شب ۲۳ ماه رمضون هست اومدم بیرون و بعد از ظهر رو نخوابیدم و این کارمو برای بیدار موندن امشب سخت می کنه تازه شنیدم امروز از همه روزای بیشتر احتمال می دند که شب قدره

سر سجده هایی که می کنی منو دعا کن که به همین منوالی که اینجا زندگی می کنم توی بیرجند بمونم و بلکه هم بهتر شم

عزیز دوست دارم *     تو هم هم    *** و می دونم که جوابت اینه منم هم

خرمای درجه یک اعلا هم گرفتم خلاصه داریم از خودمون تحویل می گیریم

مواظب خودت باش

دوست دارم

دوست دارم

از اونا هم می خوام bavasa به یاد اون اسم بلوتوث توی زاهدان

به عربی (احبک)

به انگلیسی ( i love you)

به ترکی سویرم سنی

 یا

سنی استیرم

به فارسی دوست دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 16:53  توسط ما دو تا عاشق | 
سلام عزیز خوبی قربونت می دونم که هر وقت من اینجا دلم می گیره احتمالا تو هم دلت می گیره

امروز با بچه ها رفتیم چشمه محمد رسول الله خیلی خوش گذشت

من همیشه بهت می گم اینجا از لحاظ اینکه به ما سخت بگذره که نه خیلی راحته چون خدا رو شکر دوسایی دارم که از برادر بهم نزدیکترند. و فقط مشکل دوری تو هست و این موضوع شبا من رو خیلی اذیت می کنه.

خیلی شبا هست می رم توی نور چراغ که از پنجره أسایشگاه می زنه بیرون دفترمو بر می دارم و برای تو و برای رفع دلتنگیم می نویسم.

خدا کنه هفته دیگه مرخصیم جور بشه و فقط یه نگاه بیام ببینمت.(دعا کن)

مواظب خودت باش خیلی دوست دارم. هر وقت توی ماه رمضوت قرآن خوندی من رو هم دعا کن

من توی دعام همیشه به ترتیب

اول : استغفر الله ربی و اتوب الیه ۳ بار

دوم : اللهم عجل لولیک الفرج ۳ بار

سوم : الی به ذکر الله تطمئن القلوب (یاد خدا آرامش دهنده قلب من است) بعد ۱۰ بار یا الله

چهارم: به هر دو مون طول عمر با عزت بده

پنجم : به زندگی مون برکت ببخش

ششم : عشمون به همدیگر رو که بینهایته رو زیاد تر کن

هفتم : سلامتی

تو هم این دعا هار رو بعد از هر نماز بکن

ضمنا یه چیزی یادم رفت

.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی خیلی عاشقتم

تو  بهترین و قشنگتین و مهربان ترین و حساس ترین دختر دنیایی (دوستت دارم )

 

اینجا قدرت رو خوب می فهمم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:38  توسط ما دو تا عاشق | 
بعد از چند وقت دوباره اومدم پشت کامپیوتر

الان از اقلید دارم مطلب می زارم امروز ۲۹ روز از دوره آموزش مون می گذره

باورتون نمی شه این چند روز خیلی خوب گذشت اصلا فکر نمی کردم دوره آموزش سربازی این قدر راحت باشه

البته کنار دوستایی مثل دایی مهدی حسن مدرس وحید شاملی محمد رضا اکبری و ...

خوشحالم که دوباره تونستم یه بار دیگه اونم توی  دوران سربازی مطلب بزارم

اینم تقدیم به خانوم عزیزم

خیلی دلم عزیزم برات تنگ شده

دوستت دارم قد تموم لحظه هایی که به یادتم اینو بدون من همیشه به یادتم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:31  توسط ما دو تا عاشق | 

19/4/87 می دونم دلتنگیم کار دستم میده و ذهنت رو از غم خودم پر می کنم. ولی باور کن نمیفهمم چی کار می کنم. فقط یه چیز. منو ببخش. با پیام هام با زنگام. بهش گفتم چرا زود جواب تکمو نمی دی هر چند تو این یکی به دل خودم حق می دم. یا خیلی حرفای دیگه...

 

20/4/87 امروز پنجشنبه اول رمضونه برای عزیزم خیلی دعا کردم که فردا امتحانش رو خوب کنه. شب هم براش نماز لیله الرغائب خوندم. هنوزم براش دع می کنم قبول بشه.

 

21/4/87 جمعه: امروز عزیز امتحان کارشناسی داشت. خیلی نگرانش بودم از استرسی که داشت میترسیدم من اینو توی صدایی که میخواست از من مخفی کنه می فهمیدم. خیلی تلاش کرده بود ولی خودش می گفت به آخراش نرسیده و چند درس رو وقت کم آورده.

 

22/4/87 شنبه: امروز خانومی من بعد از 17 روز دوباره برمیگرده قراره ساعت 8 با عباس و عمه زهره راه بیفتند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:28  توسط ما دو تا عاشق | 

می خواهم از دلتنگی هایم بگویم این عین جملاتیه که دلم آنها را بر زبانم می آورد

آره هوای گریه دارم گریه های هر شب من فقط برای توست و بس.

می دانم به همان اندازه که من دلتنگم تو هم دلتنگی

من این جا یک سکوت شیشه ای اختیار کرده ام که با هر صدای تو می شکند و از گوشه چشمانم اشک جاری می شود. وکسی این را نمی فهمد.

مهم نیست من چگونه این شب ها را سپری می کنم مهم اینه که هر ثانیه ای که می گذرد نفرتی از تنهایی در من ساخته می شود که تا عمر از خدا می گیرم هرگز نخواهم که تنها باشم. آنهم تنهای تو.

دلم می خواست که اکنون پیشم بودی و همانگونه که چشمهایم را با صدایت می شویی. با دیدنت این تنهایی را از بین می بردی دیگر طاقت ندارم. از غصه دارم دق می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 19:3  توسط ما دو تا عاشق | 

15/4/87 امروز رفتم اداره امور مالیاتی مشغول به کار شدم بازم مثل همیشه داش یاسین رفت پشت رایانه و شروع به ثبت کردن کرد. خدای نکرده ما رشتمون حسابداریه ولی هر جا میریم از استعداد رایانمون استفاده مینن.

کاش می رفتم رشته کامپیوتر مو که ای همه علاقه پیدا کردم به کخ ریزی در انواع سیستم و کشف مشکل و حل مشکل و ایجاد مشکل.

 

بعد از ظهر هم با مهدی و زن داییینا رفتیم بینایی سنجی از اونجا شنوایی سنجی که دکتر شنوایی سنجی نبود.

 

16/2/87 امروز رفتم اداره اما ساعت 9:30 زدم بیررون که برم جواب آزمایش رو بگیرم اما گفتند باید جواب آزمایش شنوایی سنجی رو هم بیاری.از اونجا رفتم بسیج و با بر و بچ خوش و بش کردیم دوباره ساعت 11 برگشتم اداره.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:30  توسط ما دو تا عاشق | 

11/4/87 سه شنبه :  با دایی مهدی رفتیم تیپ 3 انصار الرضا برای انجام کارهای سرباز سه ساله آخه قراره با هم همکار بشیم البته مهدی دیروز مدارک رو دست و پا شکسته برده بود. خب به هر حال رفتیم اونجا و 4 نامه به ما دادند و گفتند جوابشو بیارین. نامه باز کردن حساب در صندوق انصار الرضا 10000 تومان. نامه تشخیص هویت که باید می رفتیم انگشت نگاری. نامه حفاظت اطلاعات که باید تایید صلاحیت امنیتی می شدیم. و نامه آزمایشگاه. البته باید برم برگ سبز خودم رو از منطقه بگیرم چون قبلا تحویل داده بودم برای اینکه سرباز سپاه بشم. امروز تا ظهر فقط رفتیم حساب باز کردیم و فیش انگشت نگاری رو پرداخت کردیم

 

12/4/87 چهارشنبه :    صبحی باید ناشتا می رفتیم که نرفتیم. اول رفتیم برگ سبز خودمو از منطقه گرفتم بعد رفتیم انگشت نگاری رو انجام دادیم. از اونجا به آزمایشگاه رفتیم که تونستیم کار دکتر عمومی و دندانپزشکی رو انجام بدیم که خداشکر (دندون پوسیده داشتم که قبلا پانسمان کرده بودم و دارم ترمیمش می کنم) آزمایش ادرار و خون موند برا فردا چون بایست ناشتا باشیم.  بعد هم رفتیم حفاظت اطلاعات فرم پر کردیم.

 

بعد از ظهر ساعت 4 هم که امتحان هلال احمر داشتیم که واس خاطر همین نتونستیم بریم آزمایش بینایی سنجی رو که بعد از ظهر بود رو بدیم. امتحان رو نمی دونم چه جوری دادم ولی خب دادم بد.

 

13/4/87  پنجشنبه صبح رفتیم آزمایش ادرار و خون دادیم بعد رفتیم خونه زن دایی مهدی و برنامه فتو ایمپکت رو روی سیستمشون نصب کردم. البت یه فوتبال هم برای خسربره مهدی.

 

ضمنا از اداره دارایی هم زنگ زدند و از بنده دعوت به همکاری کردند. چه قدر سرم شلوغ شده باید وقت قبلی بگیرند با من جلسه بزارند.Ok

 

بعد از ظهر ساعت 5 امتحان عملی هلال احمر رو دادم استاد یه ساعت دیر اومد و ساعت 6 امتحانم شروع شد. افتضاح افتضاح یه فشار خون لعنتی رو خراب گرفتم. 4 از 10 گرفتم. 5 شدم اعتراض کردم که بهتر بشه ولی بدتر شد.

 

14/4/87  جمعه: همین دو ساعت پیش از مزار رزگ برمی گردیم با خاله صغری و بابابزرگ و البت خونواده رفتیم جای خانومی خودم خالی که ما از اول زندگی چه قبل از نامزدی که عاشق هم شدیم چه توی دوران نامزدی چه توی دوران قشنگ عقد هیچ وقت یه با هم بودن طولانی رو تجربه نکردیم و این تنهایی درست برعکس هر دورانی که بیشتر باید خوش بگذره رو سخت تر می کنه 21/4/ امتحان داره میاد اما من تا اون روز باور کنید دق می کنم. خب قسمت اینه... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:15  توسط ما دو تا عاشق | 

سلام باز دوباره سلام:

دیگه دارم خیلی دیر دیر مطلب می زارم.

امروز تصمیم گرفتم از همین الان بگم برگردم به عقب تا زمانی که مطلب نگذاشتم

6/4/1387 امروز بعد از چند روز ( چند روز نه دو روز و 1 شب) باز تنها شدیم البته تو این چند روز به هم زیاد نزدیک نشدیم چون من ناقل (کمی دارم خانوم بهداشتی مثل اون صحبت می کنم) ویروس آبله مرغان هستم جهت اطلاع بقیه من یه بار گرفتم چون بار دوممه اسمش هست Zona (خانومم میگه،چون خودش یه پا دکتره). البته از الان دیگه تعدادش زیاد نمیشه تو بدنم داره کم کم رو به خشکی میره امروز روز چهارم ابله مرغان گرفتنم بود.

 

5/4/87 صبحی به خاطر آبله مرغان وسر درد پیشش نرفتم اما دلتنگش شدم و زنگ زدم بهش گفتم من نمی تونم بیام تو بیا شاید (شاید که نه حتما) حتما مرهم دردم (دردم نه دردام«1- آبله مرغان 2- ضعف بدن3- سردرد فجعنات 4- از همه مهمتر غم دوری امشب قراره ساعت 10 بره ») بشی. شب خونه بابابزرگ رمضون دعوت بودیم شب اونجا رفتیم مهدی هم با زن دایی جدید _NEW_ اومده بود. زن دایی خودمم مریض بود (وقتی میگم زن دایی خودم یعنی مادر خانومم).

10:00 رفت به همین سادگی ...

 

4/4/87 از صبح میام که به شب برسیم خانومی صبح اومد از زاهدان ساعت 5:00 رفتم جلوی درب تریمینال دنبالش تنها نبود با منصور داداش خیلی خوشحال بودم ولی یه چیزی تو دلم سه روز بود می چرخید و بخاطرش سردرد داشتم (یه خاطره بد ساعت **:** رخ داد که حاظر نیستم راجع بهش بنویسم (دوباره عزیزم متاسفم من کمی عجولم کمی *حم* کمی *ی *عو*)

البته این موضوع یه چیزی رو بهم ثابت کرد که اگه اتفاقی بینمون بیفته خیلی زود رفعش می کنیم این موضوع کمی نبود که تا شب تموم شد.

شب 4/4/87 ازدواج دایی رفیق دوست سالار مهدی بود. خوش گذشت انشاءالله خوشبخت بشن

 

3/4/87 به عقب اتفاقی نیفتاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:15  توسط ما دو تا عاشق | 
دلگیرم از زمونه این تصویر

برای تو

برای دلتنگی من

ای خدا هر کجا هست سلامت دارش

آسمان هم در نبود تو دلگیر است

بیا برای هم خورشید و ستاره نباشیم چون می روند

بیا آسمان باشیم چون آسمان هیچ وقت انسان را ترک نمی کند و همیشه بالا سر اوست

توی این تصویر آسمان از دلتنگی من گرفته

من دلتنگم نه دلگیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:46  توسط ما دو تا عاشق | 

سلام

از روز دوشنبه دیگه مطلب نگذاشتم

یعنی درست یک هفته وی یک روز در واقع وقت نکردم به اینترنت وصل بشم و کامپیوتر من هم خراب بود و داشت با دو تا ویروس خفن دست و پنجه نرم می کرد یکی ویروس Autorun.. و دیگری ویروس Hidden که هر دو با هم کاری کردند که ویندوز پشت Welcome گیر کرد.

 

خب حالا از روز دوشنبه چیکارا کردیم:

13/2/87 دوشنبه که هیچی خونه دایی بودیم و فقط با هم بودیم

14/2/87سه شنبه با هم رفتیم مزار رزگ و بند دره بعد اومدیم خونه

15/2/87چهارشنبه هم خونه ما بودیم و بیرون نرفتیم

16/2/87پنج شنبه گیر پمفلت زهرا شدیم و اونو درست کردیم و تا ظهری نه تا شب با هم تمومش کردیم (این زیاد تو ذهنم نموند که چهارشنبه بود یا پنجشنبه)

17/2/87جمعه هم با خانواده ما و دایی وخاله راضیه و خاله صغری و مادربزرگ همون جده رفتیم مزار کاهی پیش بی بی زینب خاتون خواهر امام رضا البته بابام مامانم خاله صغری و جده بعد از ظهر جمعه رفتند بیرجند و ما برای شب اونجا موندیم

18/2/87شنبه هم رفتیم غار چنشت و مزار چنشت. توی غار هم رفیتم با دایی و احمد آقا و خانومی خودم که کلی اونجا حال داد و خندیدیم.

ضمنا بابام مامانم خاله زهره و شوهرش با هم برای گذاشتن کپسول گاز ماشین به مشهد رفتند روز شنبه صبح راه افتادند یک شنبه کاراشونو کردند و دوشنبه ظهر بیرجند بودند.

شب یکشنبه شب وداع بود خاتون عشق داشت می رفت زاهدان و باز می موندم و تنهایی

و چه خوب می گه شادمهر (( کجا دیدی که تنهایی غمو با خودش برده))

و یا علی عبدالمالک می گه (( کی میگه تنهایی سخت نیست بخدا تنهایی سخته))

19/2/87 یکشنبه باز تنها شدیم و رفتیم بعد از 8 روز سراغ کار

خلاصه امروز چهارشنبه 22/3/87 است و من از فرط غمگینی دارم می نویسم چون من نوشتن رو خیلی دوست دارم اینجوری خالی می شم.

 

20/3/87 یه اس ام اس قشنگ هم تو روز دوشنبه به خانومی خودم نوشتم. اینه:

این دل من قبل از اینی که عاشق تو بشه توی انباری وجودم دست نخورده تاریک و کدر یه گوشه ای افتاده بود الان عشق تو صیقلش داده دیگه کدر نیست صاف صافه. دیگه با وجود تو دلم تاریک نیست روشنه طوری که چشم همه حسودا رو کور کرده. الان تنها تو توی دلم جا داری در دلم هم بسته شده و تو توش زندانی شدی نه تو می تونی بری بیرون و نه کسی می تونه بیاد تو. دیگه دست نخورده نیست.

 

20/3/87 دوشنبه هم از کلاس هلال احمر داشتم می اومدم که جو ما رو گرفت گفتیم بریم سازمان انتقال خون و خون بدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:6  توسط ما دو تا عاشق | 
تقدیم با عشق به یگانه زندگی من
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:7  توسط ما دو تا عاشق | 

سلام

شنبه با دایی رفتیم گناباد برای کارای ماشین.

ماشین دایی هنوز پلاک نشده و از اونجایی که سند به نام دایی نیست و سند وکالتی به نام یک گنابادی بود رفتیم اونجا.

شنبه که فقط طرف رو دیدیم (علی صدوقی باغ آسیا) و کاری انجام ندادیم و قرار شد که اونجا بمونیم تا کارا رو فردا صبح یک شنیه انجام بدیم.

رفتیم کاخک زیارت و دیدن مناظر قشنگ کاخ داشتیم برمی گشتیم گناباد که خبری از منصور شنیدم که جا خوردم.

خانومی مثلا می خواسته مارو غافلگیر کنه یا همون سولپرایز که نشد. داشت میومد بیرجند بدون اینکه به کسی بگه . البته قبلش بهش زنگ زدم گفتم کجایی گفت تو خوابگاه تلویزیون نگاه می کنم نگو اتوبوس داشته فیلم نشون می داده وصداش توی تلفن میومد. شک کردم و بهش گفتم یک کنکوری کارشناسی رو چه به فیلم نگاه کردن ولی خوب اون داشت میومد بیرجند با خودم گفتم حال منو می گیری با دایی نقشه ریختیم که سر به سرش بزاریم و بهش بگم من الان نهبندانم ساعت 9 از خوابگاه اجازه بگیر دارم میام دنبالت که با هم بیایم بیرجند روز دوشنبه.

 آخه قرار بود دوشنبه بیاد چون دوشنبه تا شنبه هفته بعد فقط تعطیل بود. اینا رو که بهش گفتم. گفت سر ته کن چرا می خوای بیای زاهدان بَده و اخر هم  نا امید شد و لو داد که الان توی اتوبوسه و داره میاد بیرجند بعد من بهش گفتم تلویزیون اتوبوس خوب فیلمایی نشون میده ولی ما فیلم تریم. داش منصور قبش به من گفته که داری میای و لی خب من الان گنابادم.

خلاصه شب رو توی گناباد توی یک پارک و توی ماشین خوابیدیم صبح هم کارای شهرداری و دارایی و محضر رو انجام دادیم و وکالت رو تفویض کردیم الانم که دوشنبه است و بیرجندم با همیم ولی الان اون پشت سرم خوابیده و منم دارم مطالب رو توی Word می نویسم تا چند دقیقه دیگه به اینترنت وصل می شم و می ریزم.

آهان... داشت یادم می رفت برای مهدی خسروی دایی بنده اون شبی که من گناباد خوابیدم یعنی شب یکشنبه یا شنبه شب رفته بودند خواستگاری از دختر برادر شوهر خاله من یا دختر برادر شوهر عمه من.( اینجوری شما فهمیدید که عمو های اون دختر یکی عمه من رو گرفته و یکی خاله من یعنی ... قوم در قوم .شیر تو شیر) انشاء الله به پای هم پیر بشن

 

پارازیت:

برنج کیسه ای 45000 کیلویی 900 تومان اونم تایلندی چه کرده این دولت

برف یا همون فاف یا فاب بیرجندی 200 تومان گرون شد چه کرده این دولت

کمبود سیمان . گرونی آهن . بدبختی مردم. اشک ولی. چه کرده این دولت

بیکاری. رفتن جوونی. شکست غرورها. بند {پ} و. بند {ر} بیداد کردن چه کرده این ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:0  توسط ما دو تا عاشق | 
درست یه ساعت پیش بیرجند یه زلزله شد

استقلال هم به فینال صعود کرد (شانسی) دیروز

آبجی جون خوشحاله ولی خوب امتحان داره و از خونه در نمیاد

خانومی هم قراره واسه دوشنبه بیاد بیرجند

همه چی شد خلاصه

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:14  توسط ما دو تا عاشق | 

28/2/1387   پرسپولیس قهرمان شد با بردن سپاهان این پیروزی رو به همه تبریک عرض می کنم این عین مسیجیه که یکی از دوستان برای من پرسپولیسی نوشت

قهرمانی قهرمانانه زلزله پایتخت پرسپولیس زلزله بر همه پزسپولیسی های زلزله و توپ مبارک

 

 

30/2/1387 ساعت 2:30 بامداد روز دوشنبه با دایی حسینم دارم می رم زاهدان

البته اونا برای بابابزرگ رمضون و پدر خانوم داییم آقای عباسی که برن چشم پزشکی متخصص و من برای دیدن عشقم

 

 

30/2/1387 صبح ساعت 6:30 به زاهدان رسیدیم و طی زنگی که به خانومم زدم قرار شد ساعت 10:30 همدیگر رو توی میدان مشاهیر ببینم تا اون موقع هم توی بیمارستان بودم و اونا رفتن بیرجند و من موندمو خانومم ظهر رو رفتیم خونه عمه زهره ساعت 4 هم از خونه زدیم بیرون و رفتیم میدون ارکیده و بهد بازار شریعتی و دوباره برگشت میدون ارکیده و کلی صحبت با هم کردن تا اینکه ساعت 9 شد ساعت 9 هم به دانشگاه رفتیم آخه شب شهادت حضرت زهرا (س) بود ولی اونجا قسمت نبود بمونم و البته یکی از نگهبانا هم طبق معمول همیشه به ما گیر دادند که توی دانشگاه خوب نیست کنار هم بشینیم ساعت 9:30 از هم جدا شدیم و من هم رفتم خونه عمه زهره و از اونجا هم با اتوبوس ساعت 10:30 زاهدان رو ترک کردم

 

 

31/2/1387  دایی حسین توی بیمارستان تامین اجتماعیه معلوم نیست مسموم شده گرما زده شده چون ظهر راه افتادند و توی گرما توی جاده بودند امیدوارم خوب بشن

 

 

1/3/1387  امشب می خوام برم پیش دایی حسین برم و شب رو توی بیمارستان باشم بازی چلسی و منچستر داره که قراره قهرمان جام قهرمانان اروپا مشخص بشه

 

 

2/3/1387  دیشب منچستر قهرمان شد توی ضربات پنالتی من ساعت 5:30 صبح رفنم کوه به مناسبت یادواره آزاد سازی فتح خرمشهر حدود 40 کیلومتر پیاده روی در کوه و کمر

رفتیم قله 2800 متری رشته کوه باقران رو فتح کردیم از اونجا از روی کوهها رفتیم تا نزدیکی مزار کوه و بعد به سمت بیرجند و ساعت 4:30 به بیرجند رسیدیم

 

 

2/3/1387   امشب عروسی مرضیه عباس دخت پسر عمه بابام هست زیاد دوست ندارم برم اما دارم می رم فقط واس خاطر دل بابام که ناراحت نشه

 

 

 

3/3/1387   خونه داییم رفتم برای اینکه کمک زن دایی نرگس کنم آخه قراره دوباره برگردن پایین و فرشاشونو پهن کنن( منم یادم رفت بهتون بگم خونه دایی تموم شد بناییش ) برای چند روزی رفته بودن طبقه دوم که طبقه پایین رو گچ کنن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:12  توسط ما دو تا عاشق | 
این روزها خیلی سخت می گذرد خیلی سخت

طاقت دوری دیگه ندارم شب از قلبدردی خوابم نمی بره

اینجا شهر غربته - بیرجند - شهر من

احساس خستگی ...

آه و باز آه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:37  توسط ما دو تا عاشق | 

سلام

آره گفتم دیگه طاقت نوشتن ندارم

واسه همینه که دیر به دیر مطلب می زارم

5 دقیقه پیش بهش زنگ زدم الان توی شهر خاشه به قول خودش دو و نیم ساعت از هم بیشتر دور شدیم

دیشب رفتیم پارک توحید. حال حوصله بلند شدن از روی زمین رو نداشتم. دل و دماغ نگاه کردن هم نداشتم چون با دیدن هر زوجی که از جلوم رد می شدند و دست هم دیگه رو گرفته داشتند و از با هم بودن لذت می بردند کلی دلم می گرفت و با خودم کلنجار می رفتم که چرا دست سرنوشت باید رو سر من اینجوری کشیده بشه که ما از هم دور باشیم پشت تلفن هم بهش گفتم که با دیدن زوجای جوون دلم سرد می شد اشک حسرت از چشمام جاری می شه. تقدیر.            ای خدا چرا من چرا من چرا ...؟

حسرت روزای با هم بودن رو خوردن و انتظار روز های با هم بودن

آره اینا شدن کار من توی شهر بیرجند

این جا شهر منه اما من بی اون انگار غریبم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:14  توسط ما دو تا عاشق | 

سلام و  باز سلام

تو آخرین مطلبم که مربوط به تاریخ 11 اردیبهشت بود گفتم ((خیلی دلم می خواست عزیزم که الان کنارت بودم و لازم نبود که من اینجا از تنهایی وغربت بنویسم))

اما این دل دیوونه تو همون تاریخ درست نیم ساعت مونده به ده شب که اتوبوس راه میفته تصمیم گرفت بره زاهدان چون می دونست تا پنج شنبه دیگه نمیتونه دوو بیاره خب ساعت 10 با اتوبوس راهی زاهدان شدم با خانواده خودم خداحافظی کردم و یه زنگ هم به مادر زن عزیزم زدم و از اونم خداحافظی کردم و جالبه که من تا 12 شب بیشتر دووم نیاوردم و به خانومم گفتم که دارم میام خواستم غافلگیرش کنم ولی نشد.

حالا 12 /2/1387 من صبح ساعت 5:30 در زاهدان بودم و تا ظهری خونه عمه ام بودم تا عزیزکم کلاسش تموم شه و برم دنبالش خب طبق معمول سر موقع رفتم و با هم خیابون دانشگاه رو تا محل کار پسر داییم منصور یعنی همون برادر خانومم پیاده گز کردیم وکلی حرف زدیم تا 5 بعد از ظهر از اونجا هم اومدیم خونه عمه شام خوردیم و بعد ساعت 8 رفتیم مراسم دعای کمیل در دانشگاه بی معرفتا اونجا نزاشتن با هم باشیم و ما رو از هم جدا کردند ساعت 10 شب برگشتیم خونه صبح جمعه(13/2/1387) که وقت نشد بریم جایی دم ظهر هم رفتیم جمعه بازار و خسته برگشتیم خونه بعد از ظهر هم از 6 تا 8 کل زاهدان رو که نه، از مجتمع یاس تا میدون مشاهیر از اونجا توی خیابون دانش تا خیابون دانشگاه و یکمی هم به سمت خوابگاه رفتیم بعد یه تاکسی و دم خوابگاه یه خداحافظی سریع اما تلخ من خداحافظی رو طول نمی دم چون گریه ام  می گیره برای همین زود از هم جدا شدیم چون من دیگه می خواستم بیام بیرجند و ...

زاهدان خدانگهدار و کاش این راه رفتن تموم نمی شد و چه زود گذشت این دو روز با هم بودن و چه سخت می گذره لحظه های بی تو بودن

ساعت 10 برای رفتن اماده شدم و چه لحظه سختی دل کندن از شهری که ازش متنفری

.

.

.

حالا توی اتوبوس چه اتفاقی افتاد

پلیس راه زاهدان همه مسافرا رو پیاده کردند همه ساکا رو گشتند(چه تحقیری برای من و مسافرای دیگر)

از یک مهندس تا یک دانشجو تا یه بیکار    از یه بیرجندی تا یه زابلی و تا یه بلوچ رو گشتند و این شکستن حرمت اعتماد به ایرانیه البته کمی حق دارند چون اونورا واقعا افتضاح گند اعتیاد همه جا رو پر کرده وقتی توی بازار راه می ری و توی گوشت می خونند از فروش مواد این نشون از وجود عمل زشت و غیر انسانی توزیع مواده)

خب از بحث دور شدیم دارم خاطره می نویسم یا وارد سیاست می شم یا یه موضوع اجتماعی رو دنبال می کنم نمی دونم)

از اوجا یه 50 کیلومتری رد شدیم ماشین خراب شد و یه نیم ساعتی معطل شدیم بعد یه 50 کیلومتر دیگه نوبت رسد به کمک به هم نوع یا فروش گازوئیل نمی دونم اونجا هم یه نیم ساعت معطل شدیم اینجا بود که یه مسافر که اهل زابل بود رفت پایین و گفت چقدر ما رو معطل می کنید من فردا صبح باید سر کارم باشم که با واکنش تند دو تا بلوچی که داشتند گازئیل می خریدند مواجه شد و راننده به اون مرد گفت برید بالا الان راه می افتیم ولی باز اون مرد سر کل کل با اونا رو باز کرد و رسید به جایی که برا هم کری می خوندند بعد راننده با دو شوفرش با صاحب ماشین و رفیقش 5 نفره ریختند سرش واینقدر این مرد رو زدند که مرد از ترسش داشت می اومد توی اتوبوس و افتاد روی پله های در اتوبوس بعد شاگرد شوفر اومد با یه تبر نمی دونم چی بود ولی هر چی بود از آهن بود مثل تبر بود خواست بزنه تو سرش که یکی از مسافرا اونو گرفت بحث خوابید تا او زابلی گفت قلت کردم و از این حرفا از اون طرف زن آقای راننده که باردار بود با یه لهجه مسخره تهرانی سر بحث رو باز کرد و با دادن فحش و ناسزا و دفاع از شوهرش باعث تحریک دوباره شوهرش شد و شوهرش برای بیرون انداختن اون مسافر به سمتش اومد که مسافرا جلوشو گرفتند توی همین هیروبیری شاگرد شوفر نامرد از پشت اومد و با همون تبر یکی زد تو سر زابلیه غرق خون شد کلی دلم سوخت و از اینکه اون لحظه نمی تونستم جلوی 5 تا قالتاق رو بگیرم احساس حقارت بهم دست داد من تنها ساکت نبودم همه مسافرا فقط داشتند یه فیلم بزن بزن مجانی می دیدند حالا اون مرد زابلی با سر باندپیچی شده زنگ زد از توی اتوبوس به برادراش که از بیرجند راه بیفتند و بیاین نهبندان جلوی اتوبوس رو بگیرن داییش که آدم فهمیده ای بود. سه تا برادرش جای میدون نهبندان جلوی اتوبوس رو گرفتند و دایی طرف قبلش زنگ زده بود به کلانتری و گرنه این 2 برادر بزرگتر زابلی خون به پا می کردند خلاصه دم کلانتری هم یه 2 ساعتی علاف شدیم. همه به جز راننده رو توی کلانتری نگه داشتند و راننده قرار شد ما رو به بیرجند برسونه ساعت8:30 بیرجند رسیدیم چه شب پر دردسری ...

خسته نباشید وبلاگ دیگه شده خاطره نویسی و گذاشتن عکس برای خاطره ها

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:53  توسط ما دو تا عاشق | 
سلام الان دیگه مثل اولا دل دماغ نوشتن رو ندارم

بعد از رفتنم به زهادان و برگشتن انگار دیگه نایی واسم نمونده

مثل امروز باید برم زاهدان ولی چه کنم

که

دست وبالم خالیست

خیلی دلم می خواست عزیزم که الان کنارت بودم و لازم نبود که من اینجا از تنهایی وغربت بنویسم

بدون که من همیشه دوست دارم

از اون حرف هایی هم که اون روز پشت تلفن گله کردم هم معذرت می خوام خب چیکار کنم این دل دیوونه برات تنگ می شه و اونم می زنه به سرش

دوست دارم قد بزرگی خودت که می خوای منو ببخشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:47  توسط ما دو تا عاشق | 

 

تهشو حتما بخون

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:14  توسط ما دو تا عاشق | 
عزیزم تولدت مبارک

واسه تولدتو کاری جز گریه ندارم (چون پیشت نیستم و ازت دورم)

که اونم به پات می ریزم

یه معذرت خواهی که دیر شد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:13  توسط ما دو تا عاشق | 
سلام امروز صبح از زهاهدان برگشتم

آره رفته بودم زاهدان تا خانوممو ببینم

چهارشنبه شب همون شب ژنجشنبه راه افتادم

تا ظهر خونه عمه بودیم بعد از ظهر هم رفتیم خاش دایی خانوممو ببینم

شب هم خاش بودیم خودمونیم خاش از زاهدان سر سبز تر که هست

صبح جمعه برگشتم زاهدان اول قرار بود که صبح شنبه بیرجند باشم اما دلم نیومد شب خونه عمه ام موندیم صبحی هم رفتیم دانشگاه

ظهر رو هم با هم بودیم

شب هم با هم خداحافظی

صبح هم در بیرجند

حالا دل کندن از زاهدانی که خیلی از اونجا بدم میاد سخت بود وهنوز دلم می خواست اونجا باشم جالبه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:39  توسط ما دو تا عاشق | 
سلام

می خوام پنجشنبه برم زاهدان تا ببینمش

دیگه نمی تونم اینجا بمونم این یه هفته گذشت بقیش چه جوری می خواد بگذره خدا می دونه

تا اینجاشم صبر کردم کار بزرگی کردم

حلا تنها نمی رم قراره داییم هم با من بیاد چون اون بنده خدا هم مثل من افتاده رو خط من

و دوری از عشق اونم تو غربت زاهدان

دعا کنید اون دو تا هم به هم برسن

زاهدان شهری که متنفرم اون عشقم رو از من جدا می کنه

ضمنا امروز دم ظهری بهش زنگ زدم

از خواب بیدارش کردم

عزیزم معذرت می خوام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:56  توسط ما دو تا عاشق | 

 

دیشب ساعت 7:30 دقیقه در خونه درزدند.

برگ سبزم همون برگ اعزام به خدمتم اومد.

با آیه و صلوات در پاکت رو باز کردم که تاریخ اعزامم زود باشه و تا قبل از 1/4/87 باشه اما حتما یه خیری توش بوده که باید تا تاریخ 1/8/87 صبر کنم وبعد برم سربازی.

برای من خیلی سخته که 6 یا 7 ماه معطل باشم.

کاش زودتر بود این علافی من رو دیوونه می کنه کلی با خدا درد دل کردم الانم دارم به عنوان یک موجود کوچیک زمینی با خدای بزرگ آسمون زمین می گم خدایا دیشب یه حرفایی زدم منو ببخش.

می گم خدایا شکرت که سلامتی دارم. زندگی دارم. خانواده دارم. از خدا همینا رو می خوام.

خدایا شکرت.خدایا شکرت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:49  توسط ما دو تا عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امروز اولین روز از بقیه عمر شماست پس بیندیشید نه به چیزهایی که انجام داده اید به کارای مهمی که باید انجام بدهید.

امید تون رو هیچ وقت از دست ندید ( از ز.خ)

خاطره های من فقط برای خودمونه و امیر سالارم.

نوشته های پیشین
تیر 1390
اسفند 1389
تیر 1389
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


قالب و كدهاي جاوا